وقتی هواپیمای شما منفجر میشود.(طنز)


سکانس اول – داخل هواپیما – جاده کیش به تهران

- لیدی ایز اند جنتلمن! برادران و خواهران! بنده خلبان دودورقایی، خوش آمد عرض می کنم به تک تک شما. کمربندهایتان را سفت ببندید. تا سولاخ آخر. به پشتی های خود تکیه کنید. جوراب هایتان را دربیاورید. یالله می خواهیم تیک آف کنیم. خودتان را بسپارید به مهماندارها. غذای گرم، سرد، ولرم با نوشابه اضافی همه رقم موجود است. پیش غذا، پس غذا، دسر، جغول بغول. همراه با تصنیف بندری از چایکوفسکی.


مسافر اول: خانم مهماندار! خانم مهماندار! آش رشته هم دارید؟

سرمهماندار: لیدی ایز اند جنتلمن! به پشتی های خود تکیه دهید. صندلی را به حالت کاملا افقی دربیاورید. از تابوت های خود بیرون نیایید. می خواهیم تک آف کنیم با بغلدستی های خود خداحافظی کنید.

سکانس دوم – خارج هواپیما – جاده کیش به تهران

طیاره در حال تیک آف، منفجر شده، لیدی ایز اند جنتلمن ها لوزالمعده شان آمده توی دهان شان. آب قند است که از حلقوم ملت، می ریزد پایین.

مسافر اول: ببخشید به قول گفتنی، چهارشنبه سوریه امروز؟

مسافر دوم: صدبار گفتم راجع به سوریه! حرف نزن. یک چیزیت میشه ها شماها.

مسافر سوم: آقا من غلط بکنم راجع به سوریه حرف بزنم. پرسیدم چهارشنبه سوریه امروز؟ مقامات لشکری و کشوری آماده باش هستند که اگر هفت ترقه...

مسافر چهارم: آقا چرا هذیون می گی. ما تو طیاره  تهران – کیش ایم. فقط یک انفجار کوچک تو کتف راست! هواپیما رخ داده. چهارشنبه سوریه چیه؟

مهماندار اول: بفرمایید آب نبات قیچی. دهانتان را شیرین کنید.

مسافر اول: خانوم، خبریه؟

مهماندار اول: نه بابا. چه خبری. شوهر پیدا نمیشه که!

مسافر دوم: آبجی این چی بود ترکید. چهارشنبه سوریه؟

سرمهماندار: لیدی ایز اند جنتلمن. صدبار از مسافرها خواهش کردیم درباره سوریه از ما سوال نپرسید.

مسافر سوم: آبجی، این طیاره مون داره می آد یا می ره؟

سرمهماندار: فعلا ساکن هستند.

مسافر سوم: ساکن کجا آخه؟

سرمهماندار: نه میرن، نه می آن.

مسافر چهارم: اگه یاتاق پاره کردن، ما میکانیک ایم ها.

سرمهماندار: نخیر. چیزی پاره نشده. اگر هم پاره بشه ما خودمون «دوزندگی» داریم.

مسافر اول: په واسه چی وایستادیم؟

مهماندا: لیدی ایز اند جنتلمن. برادران و خواهران، توجه فرمایید، به دلیل حضور یک آهو در زیر چرخ های طیاره متاسفانه امکان پرواز نیست، همین طوری با سرعت ده، بیست کیلومتر در هفته! توی جاده پیش می رویم به سمت تهران. هرجا هم خواستید واسه چای نگه می داریم. دستشویی هم به هاکذا.

مسافر اول: سرکار، شما بیده هم دارید؟ ما می خواستیم دست و صورتمان را بشوییم. هوابخوره به صورتمون.

مسافر دوم: خواهر، ببخشید، آهو زیر چرخ های طیاره چی کار می کرد آخه؟

سرمهماندار: اومده بودند کیش، خرید. نقلا بدون بلیت اومده بود دم طیاره. فکر کرده بود شمس العماره است. حالا دو تا هم عشوه خرکی بیاد بدون بلیت، تو قسمت بار سوارش می کنیم. ایش ش ش.

مسافر سوم: خواهر ببخشید پس صدای انفجار، چی بود؟

سرمهماندار: هفت ترقه بود. آهو، زمان را گم کرده بود فکر کرده بود امروز چهارشنبه سوریه.

مسافر اول: اِ، خواهر، خود شما هم که گفتید سوریه!

سرمهماندار: من؟ من غلط کردم. کدوم سوریه. لیدی ایز جنتلمن! جوارب هایتان را بپوشید، صندلی را به حالت کاملا افقی دربیاورید. جاده دراز است و قلندر بیدار. در طول راه، هرجا آهویی دیدید گوش هایتان را سفت بگیرید و خود را از ترکش های انفجار دور نگه دارید.

مسافر اول: آهوی به این خری تو عمر ندیده بودم ها.

مسافر دوم: من خودم خر به این آهویی چندبار دیده بودم!

مسافر سوم: خانم مهماندار با این وضع بحرانی یا باید طاس کباب بدین یا «بیده» فراهم کنین دست و صورتمونو بشوریم. وگرنه پا جلو می گذارم واسه یه امر خیر. از  آهو بپرسید شرایطش واسه ازدواج با ما چیه؟ خسته شدیم از یکنواختی این زندگی.

خلبان دودورقایی: آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم / دوری ش برایم مشکله، کاشکی اونو می بستم...»

سکانس سوم، هیات تحقیق و تجسس، جاده سفلی به بندر

لیدی ایز اند جنتلمن! در پی یافت جعبه سیاه، مشخص شد که مقصر تمام سقوط های هوایی، آهویی جدیدالکشف می باشد که در موتور هواپیما تخم می گذارد و در پی یافتن زوج مناسب، روی باند، ماغ می کشد!

راستی شما بار اول که هواپیما سوار شدید چه حالی داشتید؟

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نجلا

بامزه بود[لبخند][گل][گل]

لیلا

مطالبتون جالب و زیبا بود. خوشحال میشم به منم سر بزنید.[لبخند]

نفیس

[قهقهه][خنده][قهقهه] من چون فوبیا ارتفاع دارم هنوز پام رو در هواپیما نذاشتم!!

هزاران گنج

سلام خیلی بامزه بود خوشمان آمد[گل][لبخند][مغرور]من بار اول که سوار هواپیما شدم حال خاصی نداشتم اصلا نترسیده بودم هرچند سقوط هواپیماها تو ایران زیاده ولی خب مجبور بودم به خلبان اعتماد کنم چاره ای نداشتم[چشمک][خنده]ممنونم ازتون بخاطر این پست شاد و زیبا[خنده][گل]

پگاه

بار اولی که سوار هواپیما شدم پنج سالم بود . رفتیم بوشهر . خیلی حس خوبی بود . خصوصا که بهمون اسباب بازی هم میدادن

مهدخت

من مسیر مشهد تهرانیه همچین بلایی سرم اومد 4بار به خاطر نقص فنی تو همون فرودکاه از هواپیماپیاده شدیم آخرش با5ساعت تاخیر پرواز کردیمتاتهران هم دائم خلبان میگفت کمربند ها رو باز نکنین [نیشخند]

هزاران گنج

او انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت [گل]