حکایت جالب

 

http://889.ir/91/91-9/19/001/1.jpg

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.

در همین حال مدتی گذشت تا آنکه استاد خود رابالای سرش دید که با تعجب و حیرت او را نظاره می کند !

استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

 شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت : با کمال میل استاد.

استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استادبرای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ برایت گریه و زاری کند آیا از تصمیم خود منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند

گردی؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها برایم مهمتر و با ارزش تر  خواهند بود!

استاد گفت :

 پس تو نیز برای خداوند چنین باش!

همیشه تلاش کن تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی

تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .

خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!

او از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،

نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!

/ 9 نظر / 7 بازدید
درد دل

سلام بسیار زیبا و آموزنده بود[گل] از تشریف فرماییتان هم متشکرم.

درد دل

توی زندگی سه چیز هست که اگه بهش توجه کنی انسان موفقی میشی.حالا برو تحقیق کن اون سه تا چیز چیه.از منم نپرس.اگه بلدش بودم الان اینجا نبودم[چشمک]

مهدخت

پاییز نفس های آخرش را میکشد و من در دالان شبی نمور و تاریک،کنار ِ اندوه ِ خیس ِ لحظه ها گوشه ای از وسعت ِ کبود ِ نبودنت،دلتنگ نشسته ام و به تو می اندیشم

مداد رنگی

جالب بود ..... ولی ب نظرم این حرفا همه ش برا نوشته هاس و البته قصه ها خود همین نویسنده هاشونم ی جاهایی انقد بهشون فشار میادو کم میارن ک ناراحتیو گریه و زاری سهله با خدا یقه ب یقه میشن ....

nafiseh

خیلی جالب بود.ممنون[لبخند]

مهدخت

حرف توکه میشود من چقدر ناشیانه، ادعای بی تفاوتی میکنم!

lمهسا

سلام.چطوری/چه خبر داداش گلم .خوش میگذره؟

هزاران گنج

آرزویم این است: که بهاری بشود روز و شبت... که ببارد به تمام رخ تو بارش عشق! و من از دور ببینم که پر از لبخند است، چشم و دنیا و لبت...! [گل][قلب][گل]